وی با اشاره به اینکه مقام معظم رهبری در یک جلسه عمومی در اواخر سال 90 به این موضوع اشاره کردند، نقل این خاطره را بلامانع دانست و ادامه داد: رهبر انقلاب در دیدار با نمایندگان روحانی مجلس گفتند که کنترل جمعیت به آن شدت را قبول ندارند و پیشنهادشان هم این بود که دخترانتان را عروس کنید، پسرانتان را داماد کنید....
قربانی افزود: من هم پریدم وسط حرف ایشان و به شوخی گفتم «بخصوص که امسال هم سال "همت مضاعف" است»! و ایشان آنقدر خندیدند که نتوانستند حرفشان را ادامه دهند و گفتند والسلام علیکم!
عیدتون مبارک ![]()
سال پر برکتی داشته باشین ![]()
الهی
مجردا متاهل بشن![]()
متاهل ها هم مامان بابا بشن![]()
همه خوش و خرم باشن ![]()
من هم عروسیم به خوبی برگزار بشه ![]()
و امسال سال ظهور آقام باشه ![]()

در آن شدت درگيرى در فكه هر وقت از من عقب مى ماند بلند صدايم مى كرد، محمودوند محمودوند…
( تنها كسى بود كه لباس فرم سپاه به تن داشت) عراقى ها از سر كانال شروع به قتل عام بچه ها كردند در همين حين يك گلوله هم به سر رجبى خورد، آرام آرام قدرى به عقب رفت و به زمين افتاد. درگيرى شدت زيادى پيدا كرده بود و تنها يك راه بازگشت داشتيم كه از ميدان مين بود و اول ميدان مين هم يك موشك ماليبيوتكا كه عمل نكرده بود روى سيم خاردار افتاده بود و اين تنها راه و نشانه بود براى بازگشت. داخل كانال انباشته از شهدا شده و جاى پا براى عبور نبود و بالاجبار بايد از روى شهدا رد مى شديم. به اتفاق ،۷ ۸ نفرى كه مسير برگشت را مى آمديم وارد ميدان مين شديم. پشت يك تپه خاكى كوچك پناه گرفتيم. چهار لول عراقى ها همه بچه ها را قلع و قمع مى نمود. ۲ تا از بچه ها گفتند ما به سمت چهارلول شليك مى كنيم تا شما باز گرديد. در همين حين چهارلول به سمت تپه خاكى شليك كرد و ۲ تا از بچه ها را انداخت. همه ما به شدت مجروح شده و جراحات زيادى برداشته بوديم ولى مصمم بوديم تا مجروحين را از مهلكه نجات دهيم. هرچند متاسفانه از ۸ نفر من زنده از ميدان مين خارج شدم و بقيه را عراقى ها به شهادت رساندند. در حين عقب آمدن به همان كانالى كه بچه هاى گردان كميل برخورد نموده بودند، رسيديم قدرى سينه خيز در كف كانال خوابيدم تا كمى آتش سبك شد. سپس متوجه شدم كه به غير از تعداد انگشت شمارى بقيه شهيد شده اند من با چشم خودم در حدود ۸۰ تا ۹۰ شهيد را در اين كانال ديدم و تعداد ديگرى كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند، به انتهاى كانال كه رسيدم ديدم چند نفر در گوشه اى نشسته اند گفتم چرا اينجا نشسته ايد؟ گفتند: مدت ۴ روز است كه تشنه و گرسنه در اينجا مانده و رمق حركت كردن نداريم به هر صورتى كه بود به كمك همديگر خودمان را به يك خاكريز بزرگ رسانديم و حدود ۴۰ كيلومتر پياده روى كرديم. در كنار خاكريز هم شهداى زيادى را مشاهده نموديم. به نزديكى خط بچه هايمان كه رسيديم از خستگى و خون ريزى زياد من ديگر هيچ چيز نفهميدم و فقط احساس مى كردم كه روى برانكارد هستم. پس از آن تمام صحنه ها در مدت ،۱۲ ۱۳ سال در ذهنم ماند تا قضيه تفحص شروع شد. سال ۷۱ اتفاقا اولين جايى كه رفتيم و مشغول تفحص شديم همان محور والفجر مقدماتى بود ( قتلگاه فكه) من خيلى اصرار داشتم كه كانال گردان كميل و حنظله را پيدا كنم. بسيار گشتيم و بالاخره اول گردان كميل را يافتيم و همان شهدايى كه من آن شب داخل كانال ديده بودم همگى شان را ( حدود ۸۵ الى ۹۰ شهيد بودند) از زير خروارها خاك بيرون كشيديم. من مدت ۱۰ روز به دنبال كانال گردان حنظله مى گشتم و آنجا را نمى يافتم، علت هم اين بود كه عراقى ها كانال ها را پر و صاف كرده بودند و روى آن را مين گذارى كرده بود. من هر چه قدر به مسوولين مى گفتم كه كانال ديگرى هم وجود دارد كه بچه هاى گردان حنظله درونش هستند، كسى جدى نمى گرفت. تا يك روز حاج محمد كوثرى فرمانده لشگر ۲۷ به منطقه آمد من به ايشان گفتم من چون آن شب در گردان بودم و آن شب را هم كاملا به ياد دارم تاكيد مى كنم كه اينجا كانال حنظله مى باشد. تا اين كه به دستور ايشان دوباره تفحص در همان حول و حوش فعال شد.....

حالا چطور گردان حنظله را پيدا كرديم؟ اين خودش حكايتى است....
شب عمليات كه ما در حين عقب نشينى مى خواستيم وارد ميدان مين شويم همان موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود را ديديم و حالا بعد از ،۱۱ ۱۲ سال آن موشك به همان صورت بر روى سيم خاردارها افتاده بود و اين جرقه اى بود در ذهنم براى به ياد آوردن آن شب. وارد ميدان مين شديم و همان تپه خاكى را كه در شب عمليات به آن پناه برده بوديم يافتيم و پيكرهاى مطهر همان دو شهيد را كه چهارلول عراقى ها آنها راتكه پاره كرده بود كشف كرديم. در همين حين حاج محمد به يك تكه استخوان برخورد نمود و گفت: اين چيه؟ من گفتم اين يك بند انگشت است خود حاج محمد زمين را زير و رو كرد و به يك شهيد برخورد كرديم كه بر پشت شهيد با حروف درشت نوشته شده بود حنظله. با خوشحالى فراوان توام با آه و درد كه در سينه ام شعله ور بود همان منطقه را زير و رو كرديم ولى متاسفانه بعد از ۱۰ روز ديگر شهيدى پيدا نشد ديگر از غصه دلم داشت مى تركيد مطمئن بوديم كه تمام شهداى گردان در همين اطراف هستند و احساس مى كردم كه خيلى به آنها نزديكم خيلى به خدا و شهدا توسل جستيم بعد از ۱۲ روز به تنهايى در همان اطراف به دنباله نشانه اى از كانال بودم بى نهايت فكرم خراب بود منطقه را كه نگاه مى كردم به ياد شب عمليات مى ا فتادم كه چطور بچه ها در قتلگاه توسط مزدوران عراقى كه شديداً مست بودند قتل عام مى شدند. در همين افكار غوطه ور بودم و آرام آرام از روى سيم خاردار رد شدم و وارد ميدان مين شدم ناگهان چشمم به يك تكه از لباس سبز سپاه افتاد كه قسمتى از آن بيرون زده بود. با دست هايم خاك را كنار زدم ديدم شهيد است در حالى كه لباس سبز سپاه بر تن داشت، فرياد زنان به طرف بچه ها دويدم در حالى كه با چشمان اشك بار فرياد مى زدم پيدا كردم، پيدا كردم به سيدميرطاهرى مسوول گروه گفتم: سيد! گردان حنظله را پيدا كردم. بچه ها همگى به آن منطقه حركت كردند. شهيدى را كه زير خاك بيرون آورده بودم نشان دادم و گفتم اين شهيد برادر حسين يارى نسب است. سيد گفت: شما از كجا مطمئن هستيد؟ گفتم چون تنها كسى كه در شب عمليات لباس سپاه را بر تن داشت و قدش هم بلند بود. يارى نسب بود آن روز تا شب ۱۵ شهيد را از زير خاك بيرون آورديم و با احترام در معراج شهدا جا داديم و هنگامى كه همان شهيدى كه لباس سبز سپاه را به تن داشت استعلام كرديم، اعلام كردند برادر حسين يارى نسب فرمانده گردان حنظله است و اين باعث شد كه همه به يقين و اطمينان برسيم كه كانال گردان حنظله را پيدا كرديم. با همت بچه ها، شهداى گردان حنظله را كه در يك گروه دسته جمعى مدفون شده بودند پيدا كرديم، حسين رجبى هم در ميان ساير شهدا بود. روز ديگر كه به دنبال شهداى گردان بوديم در كنار همان ميدان مين كه قبلا گفتم هر كسى از بچه ها كه در شب عمليات مى خواست رد شود عراقى ها مى زدند يك خاكريز كوچك كنار ميدان مين پيدا كرديم كه همه شهدا را جمع نموده و دفن كرده بودند و گروهى از بچه هاى گردان حنظله بودند و گروهى از گردان كميل. پيكر شهيدى تنها در وسط ميدان مين افتاده بود و وقتى كاملا پيكرش را از زير خاك بيرون آورديم به دنبال پلاك و يا مشخصاتى از او بوديم. وقتى دست در جيب شهيد بردم دستم به شيشه برخورد نمود تا آن را از جيب شهيد بيرون آوردم دنيا بر سرم خراب شد و از خودم بى خود شدم و شديدا گريستم. تمام صحنه آن شب ( لرزيدن شيخ عطار) جلوى چشمم آمده بود. آن چيزى نبود جز شيشه قرص شيخ عطار كه در شب عمليات به من نشان داد و سفارش كرده بود كه در صورت نياز بر دهان او بگذارم….

خدا کند که پست و مقام، پستمان نکند....


روز شهادت شهید مهران صالحپور گرامی باد
16 بهمن سال 1366 بود که وی در حال آموزش نارنجک به رزمنده ها بود که چاشنی نارنجک عمل میکند و او برای نجات جان رزمنده های دیگر بدنش را روی نارنجک می اندازد و ران چپش به کلي متلاشي شد و دست راستش قطع گرديد. يک طرف صورتش آسيب ديد و انگشتان دستش نيز قطع شد و به شهادت رسید .
پيکر پاکش دو روز بعد در بهشت زهراي چهاربيشه کنار برادرش به خاک سپرده شد.
همسنگرای عزیز جهت یافتن اطلاع بیشتر از این شهید گرامی به لینک زیر مراجعه کنید:
http://sobh4.org/shohada/Defaa/shahid.asp?id=11001
همچنین جهت خواندن وصیتنامه شهید نیز به این لینک مراجعه فرمایید:
http://mgaledari.blogfa.com/post-22.aspx
درخشش خون شهید آفتاب را شرمنده می کند(شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی )
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

گفتند: آری یا رسول الله .
فرمود :بهترین زنان آن است که با عاطفه و محبت و عفیف و پوشیده باشد در خانواده اش عزیز و محترم و برای شوهر متواضع و فروتن باشد .با شوهر شوخ و مزاح گر و نسبت به دیگران (از مردان ) مستور و خود دار باشد .
مکارم الأخلاق /ترجمه میر باقری /ج ۱ /ص ۳۸۱
"خدایا تو میبینی و سکوت میکنی
ولی ...
مردم نمی بینند و فریاد می زنند"



